شگرد تازه
سیگار بود و ته ماندۀ لبهایت
شگرد تازه می آفرید
آفریده ای که آفریدگار بود
امان از دست هایی
که تکمۀ پیراهنت می خواست
و شرمی که نخواهم گفت
گهگاه لرزشی...
باران هم فصل خود را نمی داند
فاصله کوتاه کن
تو که هیچ تار مویی
به نشانی ماه ندادی.
2/70/75 کرمان
خوب همین است دیگر
بلکه دعای همین چند چراغِ نا امید
آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،
ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دورِ دریا
به آسمان بر نمی گردد.
دارم خودم را تکرار می کنم،
اصلاً بیا معامله را تمام کن!
چقدر باید ببوسم ات
تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هقِ این همه ادمی ... تمام!؟
من می شناختمش
همیشه انگار نگرانِ سُنبله های ستاره
از وزیدنِ شبِ ناخوشِ خزانی می ترسید
خواب دیده بود
غیبت غروب چهارشنبه های بی پایان
تکرار خواهد شد
خواب دیده بود
باز پروردگارِ پروانه را
در سردخانه های بی نشانِ گمشدگان
باز خواهد یافت
باز از بغض بنفشه و مریمی
باد از رفتن به جانب دی ماه باز خواهد ماند.
دریغا
این کوچه
چقدر بوی بَد آیندِ تفتیش و دلهره می دهد
خدا کند آن پیشگوی پروانه پرست
فقط خواب دیده باشد
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
خدایا به هر که او را دوست میداری بیاموز عشق از زندگی برتر است و به هر که او را دوست تر می داری بچشان دوست داشتن از عشق برتر .
اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن.
انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آلوده است.
سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
جوانان روزي پير خواهيم شد وافسوس مي خوريم که چرا در آن زمان کاري نکرديم. کاري نکنيم جلو نسل بعدي سر افکنده باشيم.
آئینه موج دار باران باران
شر شر دل ناودان ما را بردی
با حوصله تر ببار باران باران
این زن را نقاشی کن
مثل خودت زیباست
پرستو!
پرستو به سنگهای کوچه مان ایمان بیاور
که این سنگ ها برای شکستن بالهای تو نیست.
روزهای بدی را سپری کرده ای
بالهایت را تکان بده
توی این کوچه کسی به تو دل بسته است
او یاد نگرفته است (نمی داند)
سنگ هرزگی بچه های کوچه است
که بدش می آید
و دارد بچه های کوچه را نفرین می کند
پرستو!
به خاطر سنگ پرواز کن
سنگ می آید
هرزگی...
آبرو
و قسمت زمخت قفس
دستهای نحیف دختری را
تاول زد
پرنده پَر
اگر حواست جمع نباشد
این مرد می پَرد به در و دیوار
می پرد به سرت
مواظب باش
پرنده که نیست
لااقل کمی به فکر آب و دانه باش.
جمعه
اینجا غمناک ترین خانه جهان
کسی به این خانه سر نمی زند
لطفاْ در را آهسته باز و بسته کنید.
سلام واقعا نمی دونم بجز سلام چه واژه ای میشه گفت چون این روزه احسابی فکرم مشغوله و اصلا خوب نیستم مهم نیست که بگم چرا چون قرار نیست بگم ولی خوب دیدم موقعیت خوبیه یه کار نیمه تموم از خودم توی و بلاگم باشه خوب یه چیز دیگه یادم اومد مواظب خودتون باشین همیشه بهتون خوش بگذره
آیا کسی می خواهد اینجا جا نباشد؟
مردی که می آید برایش پا نباشد؟
آیا کسی اصلاً به فکر انتظار است
در فکر اینکه یک نفر آئینه دار است
قلبی که حس انتظار از او گرفتند
تقدیر رفتن ازمن آهو گرفتند
می خواستند آیینه دار کوچه ها تنها بماند
مثل غروب ساده در دریا بماند
خوابیده است اینجا تمام چشم مردم
گفتم بیا در هم بریزد نظم مردم
نظمی که تنها در عددها جا گرفته است
قلب تمام مردم اینجا گرفته است
* * *
می دانم اما چاره باران ندارم
از بس ستاره دیده ام ایمان ندارم
دیگر سراغ از باد باران زا ندارم
من هم کلاس اولم بابا ندارم
خوب است اگر بابا بداند دیر کرده است
ما را اسیر واژه تقدیر کرده است
مردم تمام دردمان درد فقیری است
یعنی تمام انتظار ما اسیری است
گفتم بگویم مردم اینجا اسیرند
تقدیرشان این بوده بی بابا بمیرند
اینم منشور پاسارگاد که قول داده بودم و خدا کمک کرد شرمنده نشدم. در این جا باید از پریچهر بی بی گرگین پور که در شناخت این منشور به من کمک کرد تشکر کنم. بی شک یکی از بزرگترین انسانهایی است که در زنده گیم دیده ام .حالا یا به واسطه داشتن برادران بزرگ است یا به واسطه داشتن دایی بزرگ مثل بهمن بیگی .که همه اینها هر چند درست است اما ذلت این بانو و شخصیت برازنده این بانوی بزرگ به واسطه مطالعه زیاد و تحقیق و تفحص ایشان است. به نظر حقیر ایشان یکی از زنان نمونه و کامل عصر حاضر می باشد و دختران و زنان (به خصوص ایل )می توانند این زن را الگوی خود قرار دهند.
5
نخستين امير عدالت منم
نخستين امير ازادي منم
و من دانايي را در اين ديار بشارت دادم
سرما را من از ميهن خويش زدوده ، رانده ، رمانده ام
شب و ظلمت و بيداد را من زدوده ، رانده ، رمانده ام
و در اين در فش
درفشِ هخامنش است در دو دست من،
فرازيدۀ فَر ايزدي
و سايه باني بلند كه عدالت را پناه داده است
و خيمه اي سترگ كه آزادي را پناه داده است.
من كلمات را
ار آفت دشنام و هَرزه دري نجات داده ام
دهان ها را به عهطرِ دعا شسته ام
من كشتزارهاي عظيم را
از آفتا اهريمن نجات داده ام
من خستگي و خشونت را
از سريرِ سياهي به زير كشيده ام
من عزت و آزادي را به خواب و
به خانۀ شما آورده ام،
آباداني بي خلل از من است و
سرود و سلطنت از من است
من شهريار شادماني هاي مردم خويشم.
6
من كوروش ام
شاه شاهانِ شما
و من اين كتيبه را به نوترين خط دنيا نوشته ام
نوشته ام تا قانون
بر قبيلۀ آدمي فرمان براند.
پس پشيمان شدگان و خطا كاران را گفتم
خيال و گفتار و كردار خويش را در سيحون بشوييد
و به مردمان گفتم از گُواژه دوري كنيد
و به اميران گفتم
اين جهان ، ستورگاهِ ستمگران نخواهد بود.
پس به دانايي سوگند
كه فريب افسون كاران را نخواهم خورد
زيرا براي در هم شكستنِ شرارت و زور آمده ام
من بشارت دهنده دانايي ام
براي نجات فرجامين آمده ام
و عدالت و آزادي را
هرگز فراتموش نخواهم كرد،
چه بر پشتِ زينت و چه بر زمين
چه ژرفا ژرفِ دره ا و
چهع بر بلندي هاي بي بديل
چه هنگام خواب و چه هنگام هجوم.
من به نوترين خطِ دُرُست اين كگتبه را نوشته ام:
جهان مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
شب مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
نور مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
و ، آدمي ، آرزو ، و آزادي نيز.
زنهار . . . زندگانِ زمين
از مرگ نهراسيد،
تنهعا از بدي و بي باوري بترسيد
از تن اسايي و تسليم بترسيد
تنها خِرَد ... شفا بخش اولين و شفا بخش اخرين شماست.
تباهي سر انجام در تباهي به تباهي خواهد رسيد.
اين سخن من است
من
كوروشِ هخامنش پسر ماندانا و كمبوجيه ،
كه آفريدگار بزرگ
بدين مرتبه رسانده است.
7
پروردگار زمين و آسمان گواه گفتار من است
كه هر گز با ديوان و ستمگران همداستان نبوده ام
و در زندگي
جز خرسنديِ مردمان هيچ نخواسته ام
و در زندگي جز شادماني مردمان هيچ نخواسته ام
روشنايي سِپَند و ستارگانِ سهي گواه گفتار من است.
من نيز روزي
تن اندر اين خاكِ خسته خواهم كشيد.
به راستي چه مي ماند از ادمي
جز چراغي روشن به راهِ آيندگان؟
پس بدانيد كه راستي بر دروغ
چيره خواهد شد
نيكي بر بدي چيره خواهد شد
پاكي بر پليدي چيره خواهد شد
بخشايش بر انتقام خواهد شد
آشتي بر جنگ چيره خواهد شد
خِرَد بر جنون چيره خواهد شد
دُرستي بر بي راهه چير هخواهد شد
و راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ چيره خواهد شد.
هشدار
كه آيندگان بر ما قضاوت خواهند كرد
و شما نيز
چون من
روزي تَن اَندر اين خاك خسته خواهيد كشيد.
8
ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من روشناييِروز را دعا مي كنم
آرامش ادمكي را دعا مي كنم
درماندگان و مأيوسان را دعا مي كنم.
ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من آب ها ي شيرين را دعا مي كنم
شب هاي پر ستاره را دعا مي كنم
عقاب و پروانه را دعا مي كنم
دست ها،كار ،كلمه،كوشاييرا دعا مي كنم
درياها ، دامنه و دشت ها را دعا مي كنم.
پيروزي و پاكي
بهار و بلوغ را دعا مي كنم
ستارۀيباران را دعا مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من جهان و حوصله و هوار را دعا مي كنم
آزادي دُرُست و عدالتِ بي زوال را دعا مي كنم
دوستْ دارِ دانايي و خواهندۀ دعا را دعا مي كنم
دعا كننده را دعا مي كنم
دعا را دعا مي كنم.
من كوروش
پسرِ ماندانا و كمبوجيه
مادران و پدرانِ سرزمين خويش را دعا مي كنم،
و آدمي را آييني از اين دست باد،
كه جز اين
منزلتي بر خاكستانِ خداوند نخواهد يافت.
9
برآ و رودهاي رؤيا خيز را باور كن
زنان و زيباييِ زمين را باور كن
خو.شي و خنياگري را باور كن
آرامش ، علاقه و آشتي را باور كن.
من تو را به بي شماري باران باور كرده ام
بيا و خواسته هاي مرا برآر و باور كن
بيا و آرزو هاي ملتِ مرا بر آر و باور كن
بيا و آزاديِ زنان را نگهبان باش
بيا و كاستي را بشكن و كاهلي را بشكن!
واي بر من
آگر دردمندي به ميهنم
مويه كند.
واي بر منم
اگر گرسنته اي به ميهنم
مُرده باشد.
واي بر من
اگر مردمانتم به آزادب سخن نگويند
واي بر من
اگر بيدادي باشد و
من به خوابِ خوش رفته باشم.
10
بزرگ و بخشنده و بي بيل باشيد.
زيرا من كه پيشواي دانايي ام
چنين خواسته ام.
دانايي و دليري
سرمشق من است
شادماني و شعور
سر مشق من است.
چون بينا باشيد
چون من پنوا باشيد
چون من به جهان بنگريد
همه چيزي در اين جهان
خبر از شادمانيِ بي زوال مي دهد.
ابريهاي صف به صف
مژدهْ بخش باران اند
دوستشان دارم
سبزينه هاي نو خيز
مژدهْ بخش لذت نورند
دوستشان دارم.
هَزارانِ خوش خوان
مژده بخش ملائك اند
دوستشان دارم.
كوه هاي سر فراز
مژده بخش پايداريِ آدمي اند
دوستشان دارم.
پس تا تو زادْرودِ پاكانِ مني
جاودان و پُر جلال خواهي زيست
سرزمين من!
11
با شما سخن مي گويم
پاكيزه و بي پرده مي گويم:
چون به آگاهي و دانايي دست يابيد
پاكي ها نيز پايدار شوند
چون به عدالت و آزادي دست يابيد
بركت ها بسيار شوند
چون به عزت و آسودگي دست يابيد
شكوه و فراواني بسيار شود
چون به عشق و مُدارا دست يابيد
نور و ترانه تابنده تر شود.
پس به گاه اندرْ ماه
دانايي را دعا كنيد
آزادي و عدالت را دعا كنيد
عزت و آسودگي را دعا كنيد
عشق،مُدارا و آگاهي را دعا كنيد.
دانايي
درمانْ بخشِ نخستين و
درمانْ بخشِ آخرين است.
زبانِ خوش،
مهر است و زندگي ست
و تنها سخنِ سپَند
سايه گستر است.
پس اي پروردگارِ درمان بخش را باز رسان
برادرانِ بينا و خواهران ِ خوبي ها را باز رسان
ياري دهندگان نيك سرشت را باز رسان
راستي ، رسانندگي ، روشنايي را باز رسان.
12
منم شهريار دانايي ها
دَرهَم شكنندۀ اپوشۀ سه پوز!
تنها منم
كه از مرگ و از مردن سخن نمي گويم
از سياهي و از ستم سخن نمي گويم
من از سلوكِ ستاره و سوشيانس بر خاسته ام.
من كامرواييِ ملتم را پاس خواهم داشت
تندرستي ميهنم را پاس خواهم داشت
اميد و آزادي را پاس خواهم داشت
و پاكي و پارسايي را پاس خواهم داشت.
باشد كه تا ملت هست
از خان و مانِ ملتم
عطر و ترانه بر خيزد.
باشد تا كه هست
خوراكي ها و خوشي ها
فراوان باشند.
باشد كه تا هست زنان گرامي ما گهواره بان دانايي و دليري باشند.
مردمان ، تندرست
ترانه ، دلنشين
داشته ها بسيار و
چراغ اين خانه روشن باد.
13
تنها با عدالت بسيار
به زندگي خواهيم رسيد
ورنه نيك بختي خواهد مُرد و
شادماني و همدلي خواهد مُرد.
پس اي اميران
بدانيد كه حكومت بر خاموشان شرمندگي است
حكومت بر درماندگان شرمندگي است
حكومت بر ترس خوردگان شرمندگي است
و حكومت بر جلادان نيز!
و من نمي خواهم شهريار شرمندگي باشم
زيرا شهرياران شريف
درمانْ گرانو دانايان روزگار خويش اند
و من شريفم در پرتو محبت مردمان!
و پروردگار من
سازگاري و صلح عطا خواهد كرد
سلوك دُرست و جهان به سامان عطا خواهد كرد
خوشي ، خوبي ها و خِرَد عطا خواهد كرد
باران بركت آور خواهد باريد.
پس رو به پروردگار خويش مي پرسم:
كجاست دانايي كه در اين حيا ت سپنج
به ياري من خيزد؟
من خواستار سريبندي خويشم
من خواستار سربلندي ملت خويشم.
تا هست
خانه ها خوشبو باد
اعتما دآدمي به ْدمي بسيار باد،
كه راستي و روشنايي
آرزوي من است
كه عدالتِ عزيز و آزادي مردمان
آرزوي من است.
14
نيكي بيافرين
تا نيكي هاي تو نيكي بيافريند
محبت كن
تا محبت تو محبت بيافريند
همگان را دوست بدار
تا همگان دوستت بدارند
اين دستور داناترين شهريارِ شماست.
از من بشنو اي بينا
آرام باش و آراسته
خشبو باش و خاموش،
خاموش به وقتِ دَرَست.
پَرگويي... گول است و بلاهت است
گستاخي را به گور بسپارو
آرام سخن بگو
شريف سخن بگو
شمرده سخن بگو
و به ياد آر كه همۀ در ها و دروازه ها
با كليد خرد گشوده مي شوند
و به ياد آر پيش از تو بر ستمگران چه رفته است.
از خيانتِ خويش بترسيد
از تنهايي بزرگ بترسيد.
من شمار را به جلال و گذشت
به روشنايي و به رؤيا و صيت مي كنم.
هزار پيروزي برساد
هزار درمان هزار شادماني برساد
اين آرزوي من است.
15
مردمان ما
شايستۀ آرامش و آزادي اند
مردمانِ ما
شايستۀ شادماني و ترانه اند
مردمانِ ما
شايسته عدالت و علاقه اند
دست هيچ دشمني
به سرزمين ما نخواهد رسيد
ايران ما بي گزند خواهد ماند
من پايداريِ مردمان مان را به نيكي مي شناسم.
خوشايند و بي خلل
شادمان و پُرشكوه باد ميهن ما و مردمان ما.
به مجلس بِخْردان گفتم
اميد و آزداي را به مردمان دهيد
ورنه بر گزيده مردم نخواهيد بود
به قانونْ گذاران گفتم
سكون و ناساني، سياهي مي آورد
و سياهي سرآغاز ملالِ ماتِمن است.
دردا بر حاكماني كه نازايي و نفرت را رقم مي زنند
دردا بر شهرياراني كه تازيانه و تجاوز را رقم مي زنند
دردا بر كيشبانانب كه به مردم دروغ مي گويند
دردا بر خردمنداني كه از دليري بويي نبرده اند
دردا بر دليراني از خرد بويي نبرده اند.
مانيك و بد خويش را مي شناسيم
ما جلال و بزرگي مردمان مان را مي شناسيم.
چنين بايد تا بزرگي و بركت
از خان و مان شما نرود
چنين بايد
تا دوست، دوست تر شود
چنين بايد
تا دشمنان به دوستي در ايند
ما خودْ ساخته خورشيديم
دلسوز و مردمْ دوست
دير زيستن
شادمان زيستن وُ
درست زيستن،
اين سرشت ما و سر نوشت ملت ماست.
پس به نيكي نمي رسد
او كه از نيكان نيست
و به پيروزي نمي رسد
او كه از پارسايان نيست.
16
به درگاه مهر دعايتان مي كنم:
خانه هايتان آبادانفرزندانتان تندرست
و باغ هايتان
زيورِ بهار و هزار بهارِ بزرگ!
به درگاه خورشيد دعايتان مي كنم:
آسمانتان باران زا
خاكتان حاصل خيز
و هوايتان
هميشه عطر آلود.
به درگاه ايزد آزادگان
دعايتان مي كنم:
كِشته ايتان پُر بار
آرزوهايتان بر آورده
و دانايي اتان بسيار.
هر او كه دانه اي بكار
به بهشت خواهد رفت
هر او كه درختي بكار
به بلوغ آسمان خواهد رسيد
هر او كه كاريزه اي زند ه كند
به آزادي زندگي خواهد رسيد
هر او كه مضطربي را پنا ه دهد
به آسودگي كامل خواهد رسيد.
كوروش پاك سرشت
چنين پنداشته
چنين گفته
چنين كرده است.
17
گردونۀزرين خورشيد را
ستايش مي كنيم
پاكي آب ها و گنم زارنِ زنده را
ستايش مي كنيم
نهادِ نياكان و بزرگي بخشندگان را
ستايش مي كنيم
دانه هاي افشانده و زاهدانِ زمين را
ستايش مي كنيم
زيبايي روز و سلوك سحر گاهان را
ستايش مي كنيم.
دشت ها
بخشندگي را به ما آموخته اند
دريا ها ... بي كرانگي را
و من رود ها را دوست مي دارم
زيرا دليلِ بي پايان رفتن اند
و آتش را دوست مي دارم
زيرا دليل زندگانيِ آدمي اند.
و ما از نيمروز
تا خورْنشين را پي زديم، آمديم
وديديم
جهان را كه فرُخ روتر از هميشه
ما را به جانب خويش فرا مي خواند
و ما قدم به قدم
از گردونه هاي دشوار و
از آستانه هاي تاريك گذشتيم
آمديم و
به خيمۀ خورشيد رسيديم
و شبانگاه
مأوايِ ماه
مهيايِ نور و خواب و
نوازش بود.
و سربازانم را گفتم
اكنون به آرامي،اما عميق بخوابيد،
زيرا پيشوايِ خردمندِ شما بيدار است تا به وقت مرگ.
بدين گونه بود
كه من پرستار مردمان و نگهبان ايران شدم.
پس روشن باش و بي گزند
سربلند باش و بي گزند
آرامش بخواه و
از بَد انديش بگذر!
18
روزِ قرار بزرگ
فرا خواهد رسيد
پارسايي و پيروزي
فرا خواهد رسيد
خوشي هاي خداداده
فرا خواهد رسيد
آواز آذران و سلوكِ سروش
فرا خواهد رسيد.
و آموزگار داناي ما
شهريار شادماني ها
فرا خواهد رسيد.
دادوَران و راستْگويان گواه من اند.
روانِ ستمگر
به روشنايي نخواهد رسيد
زيرا آيين آدمي
رو به رازش آسمان دارد
پس دروغ نگوييد
دشمني نكنيد
دانايي را نكُشيد
ورنه گهواره بان رهايي نخواهد آمد
اوف بر ستمگران
اووف بر دروغگويان
اووف بر جباران و بر كُشندگانِ ملتِ من،
كه هر گز بهشتِ مينُوي
نخواهند رسيد.
19
اين منم كوروش
پسر ماندانا و كمبوجيه
پادشاهِ جهان
پادشاه پهناورترين سرزمين هاي آدمي
پيشواي خِرَد، پاكي،شادماني و پارسايي
نوادۀ بي بديل نورو ترانمه و سلطنت.
هم بدان گونه كه بر اين زمين زنده زاده شدم
روزي نيز اين خاكِ ماندگار را خواهم كشيد.
اينجا مزار مهياي من است
سرزمينِ مادري
آرامگاه واپسين
مَرغابِ هزار بارانِ بي خلل
كه ملائكِ هر هفت آسمانِ بلند
بر آن گواهي داده اند.
من پيام آورِ برگزيدۀ اَهورا و عدالت ام
كه جز آزادي
آواز ديگري نياموخته ام
پادشاه پارسيان و
كماندار آريائيان منم
كه به بالينِ فرودستانِشبْ زده شتافته ام
من شفا آورِ خستگان زمينم
كه براي مهربان ترينِ مردم خويش
شادماني به ارمغان آورده ام.
پس پيروز گرانِ بَرزاوَند بدانند
مَرغاب
آتشگاهِ آسماني من است
و شهرياران و آيندگان بدانند
كوروشِ هخامنش
چه خواست،چه گفت و چه كرد.
و گفتم تا بر اين سنگِ سرد بنويسند:
جز آتشِ آزادي
هيچ چراغِ روشني بر اين پهنه نخواهد پاييد.
و من پسر ماندانا
فرمان دادم
آرامگاهِ ابدي مرا
با عطر و علاقه و درفشِ آزادي بيارايند
زيرا به بَخْتْ شُدِ شهسوارِ بزرگ
نزديك است
زيرا مرگ زيباترين مونسِ مردمان
نزديك است
و من خواهم مُرد.
پس اي اميرانِ آينده
بدانيد كه شهسواران و شهرياران مي ميرند
اما شادماني هرگز!
سلام دوستان اینم قسمت دوم منشور پاسارگاد که قولشو داده بودم امیدوارم واقعا بخونید چون هدفم اینه که بدونید دنیا چقدر قشنگی و بزرگی داره. هرچی به نظرتون میاد بگین خوشحال میشم.
3
من پيام آور رهايي و
رازِدار دانايي ام.
من زنده ام و زندگاني را دوست مي دارم
و شادماني را طلب مي كنم
هم براي خويش و هم براي شما.
من سوره اي از سلالۀ هخامنش ام
پياده اي از پهنه هاي زمين
زبن آوري از نطفۀ اعتماد
و ياوري كه به ياوريِ يقين آمده است.
سربازان من
ده هزار ديده بانِ بيدار من اند
برادران من اند
دانا و توانايند.
سربازانِ من
به گاهِ آسودنِ مردمان ،بيدارند
شيران روز و بينايان شباهنگام اند.
سربازان من هزارانند
ده هزار هزار ... هزارانند
ديوان و دشمنان را به هزار تيرِكركس و سوفارِستاره خسته اند.
اهريمن و دروغ را دَرهَم شكسته اند
و سرشاري و شكوه را به شهر ها باز آورده اند
زيرا پدر و پيشواي آنان منم.
پس اي پروردگارِبزرگ
نيايشِ مرا بشنو
دردهاي ملتم را درياب
خوبي و خرمي نازل كن
شادكامي به بار آور
راستي و دُرُستي به بار آور
جهان را خوشبو كن
و بي خبران را بگو
كوروش براي جهالت و دشمني
براي كينه توزي و كُشتار نيامده است
من پيام آور رهايي و
رازدارِ روشنايي ام.
4
زنان ميهن من بزرگ و برازنده اند
خان و مانِ من ، شادمان و سترگ است
پدران دانا و
فرزندان دليرند.
بدين دليل هرگز شكست نخواهم خورد
بدين دليل هرگز فريفته نخواهم شد.
جباران تباهنده بدانند
جهان ... خانۀ من است
و او كه به ويران كردنِ اين كاشانه برخيزد
كَمَرش را خاهم شكست
كيشبانانِ تباهنده بدانند
كه آسوده نخواهند زيست
و كيشبانانِ مردم دوست بدانند
تنها به عدالت سخن بگويند
زيرا مردم، يعني مردمانِ من
مُوكِل زمين و مونسِ آسمانِ من اند.
بد انديشان بدانند
تا من هستم ، آزار دهندگان و زور گويان
به آرامش نخواهند رسيد
تا من هستم
زنآزارن تاريكي پرست
به پندار خويش نخواهند رسيد
زيرا زنان
هستي بخش جهانند
و هستي بخش جهان عشق آفريد
واز عشق،سرشت آدمي را آفريد
واز آدمي،سرشت آزادي را.
جهان آينۀ آزمون آدمي ست
نبرد نور وتاريكي است
نبرد پاكي و پلشتي ابدي است
نبرد دانايي و جهالت ابدي ست
و من روزگاري را به ياد مي آورم
كه شبانِ رَمۀ ديگران بودم
روزگاري كه رستگاري بر من نازل شد
روزگاري كه دانايي بر من نازل شد
روزگاري كه آموختم
گياهان ِ زنده ،همسايگان آدمي اند
و همسايه يكي از خدايان آدمي ست.
من خشنودي جهان را
از پاكان و ستودگان خواسته ام.
من چنين بوده ام به ايام چوپاني
و چنين آموخته ام به ايام چوپاني
و نيك مي دانم
او كه در دلِ مردمان جا گرفته است
بي گول و گزند خواهد زيست.
دوستان خوب سلام
وقتي كتاب باز سرايي هاي سيد علي صالحي را مي خوانيم،به خصوص وقتي به كتاب پنجم
"منم كوروش شهريـار روشنايـي هـا " مـي رسي چهـار منشور فوق العاده دارد"يكم منشور پارسوماش دوم : منشور
پرشيا سوم: منشور شوشيانا چهارم:منشور پاسارگاد
قصد كرده ام منشور پاسارگاد را در چند قسمت برايتان بنويشم تا با دقت بخوانيد و به آنچه بزرگي و انسانيت
است پي ببريد.اين منشور انقدر زيباست كه وقتي به عمق آن پي مي بري بهترين حالت ها به ادم دست مي دهد
و آنقدر غرق در خوشي مي شوي كه هيچ چيز نمي تواند ادم را تا اين حد سر حال كند.
من به همه دوستانم توصيه مي كنم مجموعۀ اشعار سيد علي صالحي (1و2) را حتماً با دقت مطالعه كنند . بعد
از منشور پاسارگاد با اشعار اين شاعر خوب كشور بيشتر خواهم نوشت.
با مطالعه منشور هاي سيد علي صالحي بهتر از كوروش شناخت خواهيد يافت و اميدوارم روح كوروش در
وجودمان زنده شود.نوع دوستي ، وطن پرستي، عشق، برابري ، آزادي،
آزادگي ،نيكي، شادماني و ... .
1
ريواس مُرده
از تشنگي رها خواهد شد
پيك هاي ايزدي به راه اند
سروش از ساحتِ آسمان خواهد آمد
و هزارۀ اوشيدَرظهور خواهد كرد.
اين يقين من است
اژدها به خواب رَوَد
راستي بسيار شود
و تندرستي به تماشا بيايد.
تنها دانايان سخن مرا خواهند شنيد
همۀ هرزه دَري ها را به آب دريا ها خواهم ريخت
خطا كاران را به خوابِ ريحان و عطر هوار خواهم شُست
رمه ها را روانۀ دشت ها خواهم كرد
و به آسمان خواهمك گفت
مردمانِ مرا از بركتِ خويش بي نصيب مكن!
آب ها بيزيان
آتش ها پاك
و گيتي در گشايش باد.
پس اي مردمان
اگر چراغي از اين خانه بشكنيد
چشم به را هع ظلمت باشيد.
پس اي اميران
بر مردم اگر ستم روا بداريد
پلشتي پديدار شود شما پراكنده شويد شما بميريد.
اين سخن من است
مردمان شريك شادمانيِمن اند
محرومشان نخواهم كرد.
همۀ مردمان همدلان من اند
بي بهره نخواهند ماند
اين سخن من است
هيچ حكومتي به جور نمي ماند
هشدارتان مي دهم ظلنت و تازيان هكه ظفر يابند
باران بر سرزمين شما نخواهد باريد
آب ها رو به كاستي نهند
شما پراكنده شويد
شما بميريد.
پس آن عدالت عهد شده را
به نيرنگ نيالاييد
ماه خواهد گرفت
و خورشيد رو به خاموشي خواهد نهاد.
اين سخن من است به آيين راستي در آييد
داناي به دست آوريد
به يادتان مي آورم زيباترين منش آدمي
محبت اوست،
و بهترين خوبي ها
خرسندي مردمانِ من است
و بهترين ارمغان آدمي
آزادي ست.
2
ستاره سَحَر كه از رَدِ شب به آسمان بازآيد سپاهيان بي شمارِ من
از تنگه هاي تاريك و صخره زار بزرگ خواهند گذشت
گماشتگان روشنايي در پيش و فَرَه مندانِ پي افكن در پي ،
سرانجام به دامنۀ دريا خواهيم رسيد.
اين خيل بي پايان
به تدبير من از تنگه هاي تاريك و
صخره زارِبزرگ بر خواهد گذشت.
ما در نخستين بارُژِ خورشيد
به بلندي هاي البرز خواهيم رسيد
آذر مَزداي مهربان ياري امان خواهد كرد
روزِ فروزه هايِ نيك و آزاديِ بي مثال
به راه ماست.
من اين گيتي و اين گهواره را
بسيار آزموده ام
بيناتر از هميشه
پنواتر از هميشه
هشيار تر از هميشه.
من سر باز مردم خويشم
و خواسته ام تا خوشي ها فراوالن شوند
و آزادي و عدالت نيز.
من به ياريِ مردمانِ خويش امده ام
چاره سازسازِ بي چراغ نشستگان ... منم
دلسوزِ بردگان منم
من تندرستيِ تمام را براي شما آرزو كرده ام.
پس پيروزي بر پيمان شكنان را
جشن خواهخم گرفت،
چندان كه زندگان در آرامش و
مُردگان به آمرزش تمام.
اَيدون باد!
صداي سخن عشق
مرد و زني ،كنار پنجره اي رو به بهار ، نزديك هم نشسته بودند،
زن گفت:"تو را دوست دارم. تو همواره زيبا و پولدار و خوش پوش بوده اي."
مرد پاسخ داد:"من نيز تو را دوست دارم.تو انديشه اي زيبا و دل انگيز، و چون ترانۀ جاودانۀ روياهايم بوده اي."
اما، زن با ترشرويي از او روي گردانده و گفت:
"آقـاي محترم... مـرا تنها بگـذار... همين حـالا! مـن نـه انديشه هستم و نـه چيـزي كـه در رويـاهـاي شمـا
مي گذرد. من يك زن هستم و دلم مي خواست آرزو مي كردي همسرت ، و مادر فرزاندانت باشم..."
بدين گونه، آن دو از يكديگر جدا شدند.
مرد به خود گفت :"بنگر كه روياي ديگر غبار شد.
و زن گفت :"خوب شد... چه مردي بود كه مرا غبار و رويا مي شمرد."
مرد و زن از جبران خليل جبران
و به شهر وارد می شوم
تو در شهر هلهله بر پا کرده ای
و چقدر مردم هراسانند
اینجا روی دوش مردم شهر جنازه ای است
....
می خواستم وقتی به تو می رسم
نشانت بدهم کلام های زخمی ام را
چگونه تو راحت از کنارم می گذری
می خواستم....
خیلی دیر شد
باید تابوت را زود تر ببرند
خسته شده اند
قاتلان حرف های من و تو
خداحافظ ...

سلام.
امیدوارم که لایق این همه سپاس دوستان باشم و بتوانم به گونه ای در آینده این همه لطف دوستانم را جبران کنم.
زندگی است دیگر.
1)
کاش می آمدی
و خودت را می چسباندی
به آیینه ها
تا
تمام قداست تو را بشکند
تمام نحسی تو از آیینه پاک شود
کاش می آمدی
بگذار قداست تمام آیینه ها بشکند.
2)
ما سوگند خورده ایم
به سبزی علف ها
و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد
دیگر هیچ گاه در فصل هامان
پاییز نخواهد بود
دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران
قطع نخواهد شد
حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد
حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند
ما می خواهیم همیشه باران ببارد
دیگر برای ما فرقی نمی کند
مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم.
سلام
عدم حضور بعضی مواقع دست خود آدم نیست. به هر صورت از بابت غیبت طولانی ام معذرت.

مرا با تو چه نسبتی است
بجز اين غريبگی
که ميان اين همه آدم
چشمانت می گردانندم.
با کدامين حوصله نزديک اين غريبه نشسته ای و
برايش هديه می بافی
در کدام داستان شبيه من و تو را نوشته اند که
باورت نمی شود در اين همه تکرار
آشنايي نيست
که سالهاست من به غريبگی عادت کرده ام
و روی اين همه سنگ چيزهايي نوشته ام
که تو مفهوم آن را به هيچ کس نمی توانی بگويي
بجز اينکه مسافری بيايد و درد مشترک ما را
جار بزند
که همين سنگ ها آشنايي خوبی خواهند داد
تا هيچ کس احساس نکند
روی سنگ های اين دشت
غريبه است
حالا شايد تو به شناخت همين سنگ ها
کنارم نشسته ای
تا من خاطره های سنگ را
عقده ای کنم در دل تو و
تو بتوانی اين همه عقده را
برای من تعريف کنی.
و خودت باشی و يک دنيا سنگ
که با تو احساس غريبگی نمی کنند
حالا خوب می شد
اگر آدم ها با سنگ غريبگی نداشتند
که خاک محصولی از دل سنگ است.
دوستان خوب من سلام.
ما همه شعر می خوانیم و بعضی مواقع شعر هم می گوییم تا دوستان خوب دیگری پیدا کنیم.
با یکی از کارهایم به انتخاب یکی از دوستان در خدمت شما هستم.

اي صندلي هاي خاموش
و رازهاي نگفته ي آدميان
که نمي شود با اين همه درخت و سايه
تنها ماند
مرا فرستاده اند
که
سکوت کنم
و اولين پيامبر ساکت زمين
همين برايش کافي است
که روبروي تو بنشيند و
درخت و سايه را بهانه کند.
اين سکوت
رسالت پيامبري من است،
که از ازدحام سايه ها متولد شده ام
من مبعوث نشده ام
که تمام سنگ ها
تمام صندلي ها
تمام سايه ها
متولد شده اند.
سکوت کنيد
پيامبر شما رسالتش آغاز شده است.

