اینم منشور پاسارگاد که قول داده بودم و خدا کمک کرد شرمنده نشدم. در این جا باید از پریچهر بی بی گرگین پور که در شناخت این منشور به من کمک کرد تشکر کنم. بی شک یکی از بزرگترین انسانهایی است که در زنده گیم دیده ام .حالا یا به واسطه داشتن برادران بزرگ است یا به واسطه داشتن دایی بزرگ مثل بهمن بیگی .که همه اینها هر چند درست است اما ذلت این بانو و شخصیت برازنده این بانوی بزرگ به واسطه مطالعه زیاد و تحقیق و تفحص ایشان است. به نظر حقیر ایشان یکی از زنان نمونه و کامل عصر حاضر می باشد و دختران و زنان (به خصوص ایل )می توانند این زن را الگوی خود قرار دهند.
5
نخستين امير عدالت منم
نخستين امير ازادي منم
و من دانايي را در اين ديار بشارت دادم
سرما را من از ميهن خويش زدوده ، رانده ، رمانده ام
شب و ظلمت و بيداد را من زدوده ، رانده ، رمانده ام
و در اين در فش
درفشِ هخامنش است در دو دست من،
فرازيدۀ فَر ايزدي
و سايه باني بلند كه عدالت را پناه داده است
و خيمه اي سترگ كه آزادي را پناه داده است.
من كلمات را
ار آفت دشنام و هَرزه دري نجات داده ام
دهان ها را به عهطرِ دعا شسته ام
من كشتزارهاي عظيم را
از آفتا اهريمن نجات داده ام
من خستگي و خشونت را
از سريرِ سياهي به زير كشيده ام
من عزت و آزادي را به خواب و
به خانۀ شما آورده ام،
آباداني بي خلل از من است و
سرود و سلطنت از من است
من شهريار شادماني هاي مردم خويشم.
6
من كوروش ام
شاه شاهانِ شما
و من اين كتيبه را به نوترين خط دنيا نوشته ام
نوشته ام تا قانون
بر قبيلۀ آدمي فرمان براند.
پس پشيمان شدگان و خطا كاران را گفتم
خيال و گفتار و كردار خويش را در سيحون بشوييد
و به مردمان گفتم از گُواژه دوري كنيد
و به اميران گفتم
اين جهان ، ستورگاهِ ستمگران نخواهد بود.
پس به دانايي سوگند
كه فريب افسون كاران را نخواهم خورد
زيرا براي در هم شكستنِ شرارت و زور آمده ام
من بشارت دهنده دانايي ام
براي نجات فرجامين آمده ام
و عدالت و آزادي را
هرگز فراتموش نخواهم كرد،
چه بر پشتِ زينت و چه بر زمين
چه ژرفا ژرفِ دره ا و
چهع بر بلندي هاي بي بديل
چه هنگام خواب و چه هنگام هجوم.
من به نوترين خطِ دُرُست اين كگتبه را نوشته ام:
جهان مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
شب مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
نور مي ميرد و باز از نو زاده مي شود
و ، آدمي ، آرزو ، و آزادي نيز.
زنهار . . . زندگانِ زمين
از مرگ نهراسيد،
تنهعا از بدي و بي باوري بترسيد
از تن اسايي و تسليم بترسيد
تنها خِرَد ... شفا بخش اولين و شفا بخش اخرين شماست.
تباهي سر انجام در تباهي به تباهي خواهد رسيد.
اين سخن من است
من
كوروشِ هخامنش پسر ماندانا و كمبوجيه ،
كه آفريدگار بزرگ
بدين مرتبه رسانده است.
7
پروردگار زمين و آسمان گواه گفتار من است
كه هر گز با ديوان و ستمگران همداستان نبوده ام
و در زندگي
جز خرسنديِ مردمان هيچ نخواسته ام
و در زندگي جز شادماني مردمان هيچ نخواسته ام
روشنايي سِپَند و ستارگانِ سهي گواه گفتار من است.
من نيز روزي
تن اندر اين خاكِ خسته خواهم كشيد.
به راستي چه مي ماند از ادمي
جز چراغي روشن به راهِ آيندگان؟
پس بدانيد كه راستي بر دروغ
چيره خواهد شد
نيكي بر بدي چيره خواهد شد
پاكي بر پليدي چيره خواهد شد
بخشايش بر انتقام خواهد شد
آشتي بر جنگ چيره خواهد شد
خِرَد بر جنون چيره خواهد شد
دُرستي بر بي راهه چير هخواهد شد
و راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ چيره خواهد شد.
هشدار
كه آيندگان بر ما قضاوت خواهند كرد
و شما نيز
چون من
روزي تَن اَندر اين خاك خسته خواهيد كشيد.
8
ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من روشناييِروز را دعا مي كنم
آرامش ادمكي را دعا مي كنم
درماندگان و مأيوسان را دعا مي كنم.
ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من آب ها ي شيرين را دعا مي كنم
شب هاي پر ستاره را دعا مي كنم
عقاب و پروانه را دعا مي كنم
دست ها،كار ،كلمه،كوشاييرا دعا مي كنم
درياها ، دامنه و دشت ها را دعا مي كنم.
پيروزي و پاكي
بهار و بلوغ را دعا مي كنم
ستارۀيباران را دعا مي كنم
زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.
من جهان و حوصله و هوار را دعا مي كنم
آزادي دُرُست و عدالتِ بي زوال را دعا مي كنم
دوستْ دارِ دانايي و خواهندۀ دعا را دعا مي كنم
دعا كننده را دعا مي كنم
دعا را دعا مي كنم.
من كوروش
پسرِ ماندانا و كمبوجيه
مادران و پدرانِ سرزمين خويش را دعا مي كنم،
و آدمي را آييني از اين دست باد،
كه جز اين
منزلتي بر خاكستانِ خداوند نخواهد يافت.
9
برآ و رودهاي رؤيا خيز را باور كن
زنان و زيباييِ زمين را باور كن
خو.شي و خنياگري را باور كن
آرامش ، علاقه و آشتي را باور كن.
من تو را به بي شماري باران باور كرده ام
بيا و خواسته هاي مرا برآر و باور كن
بيا و آرزو هاي ملتِ مرا بر آر و باور كن
بيا و آزاديِ زنان را نگهبان باش
بيا و كاستي را بشكن و كاهلي را بشكن!
واي بر من
آگر دردمندي به ميهنم
مويه كند.
واي بر منم
اگر گرسنته اي به ميهنم
مُرده باشد.
واي بر من
اگر مردمانتم به آزادب سخن نگويند
واي بر من
اگر بيدادي باشد و
من به خوابِ خوش رفته باشم.
10
بزرگ و بخشنده و بي بيل باشيد.
زيرا من كه پيشواي دانايي ام
چنين خواسته ام.
دانايي و دليري
سرمشق من است
شادماني و شعور
سر مشق من است.
چون بينا باشيد
چون من پنوا باشيد
چون من به جهان بنگريد
همه چيزي در اين جهان
خبر از شادمانيِ بي زوال مي دهد.
ابريهاي صف به صف
مژدهْ بخش باران اند
دوستشان دارم
سبزينه هاي نو خيز
مژدهْ بخش لذت نورند
دوستشان دارم.
هَزارانِ خوش خوان
مژده بخش ملائك اند
دوستشان دارم.
كوه هاي سر فراز
مژده بخش پايداريِ آدمي اند
دوستشان دارم.
پس تا تو زادْرودِ پاكانِ مني
جاودان و پُر جلال خواهي زيست
سرزمين من!
11
با شما سخن مي گويم
پاكيزه و بي پرده مي گويم:
چون به آگاهي و دانايي دست يابيد
پاكي ها نيز پايدار شوند
چون به عدالت و آزادي دست يابيد
بركت ها بسيار شوند
چون به عزت و آسودگي دست يابيد
شكوه و فراواني بسيار شود
چون به عشق و مُدارا دست يابيد
نور و ترانه تابنده تر شود.
پس به گاه اندرْ ماه
دانايي را دعا كنيد
آزادي و عدالت را دعا كنيد
عزت و آسودگي را دعا كنيد
عشق،مُدارا و آگاهي را دعا كنيد.
دانايي
درمانْ بخشِ نخستين و
درمانْ بخشِ آخرين است.
زبانِ خوش،
مهر است و زندگي ست
و تنها سخنِ سپَند
سايه گستر است.
پس اي پروردگارِ درمان بخش را باز رسان
برادرانِ بينا و خواهران ِ خوبي ها را باز رسان
ياري دهندگان نيك سرشت را باز رسان
راستي ، رسانندگي ، روشنايي را باز رسان.
12
منم شهريار دانايي ها
دَرهَم شكنندۀ اپوشۀ سه پوز!
تنها منم
كه از مرگ و از مردن سخن نمي گويم
از سياهي و از ستم سخن نمي گويم
من از سلوكِ ستاره و سوشيانس بر خاسته ام.
من كامرواييِ ملتم را پاس خواهم داشت
تندرستي ميهنم را پاس خواهم داشت
اميد و آزادي را پاس خواهم داشت
و پاكي و پارسايي را پاس خواهم داشت.
باشد كه تا ملت هست
از خان و مانِ ملتم
عطر و ترانه بر خيزد.
باشد تا كه هست
خوراكي ها و خوشي ها
فراوان باشند.
باشد كه تا هست زنان گرامي ما گهواره بان دانايي و دليري باشند.
مردمان ، تندرست
ترانه ، دلنشين
داشته ها بسيار و
چراغ اين خانه روشن باد.
13
تنها با عدالت بسيار
به زندگي خواهيم رسيد
ورنه نيك بختي خواهد مُرد و
شادماني و همدلي خواهد مُرد.
پس اي اميران
بدانيد كه حكومت بر خاموشان شرمندگي است
حكومت بر درماندگان شرمندگي است
حكومت بر ترس خوردگان شرمندگي است
و حكومت بر جلادان نيز!
و من نمي خواهم شهريار شرمندگي باشم
زيرا شهرياران شريف
درمانْ گرانو دانايان روزگار خويش اند
و من شريفم در پرتو محبت مردمان!
و پروردگار من
سازگاري و صلح عطا خواهد كرد
سلوك دُرست و جهان به سامان عطا خواهد كرد
خوشي ، خوبي ها و خِرَد عطا خواهد كرد
باران بركت آور خواهد باريد.
پس رو به پروردگار خويش مي پرسم:
كجاست دانايي كه در اين حيا ت سپنج
به ياري من خيزد؟
من خواستار سريبندي خويشم
من خواستار سربلندي ملت خويشم.
تا هست
خانه ها خوشبو باد
اعتما دآدمي به ْدمي بسيار باد،
كه راستي و روشنايي
آرزوي من است
كه عدالتِ عزيز و آزادي مردمان
آرزوي من است.
14
نيكي بيافرين
تا نيكي هاي تو نيكي بيافريند
محبت كن
تا محبت تو محبت بيافريند
همگان را دوست بدار
تا همگان دوستت بدارند
اين دستور داناترين شهريارِ شماست.
از من بشنو اي بينا
آرام باش و آراسته
خشبو باش و خاموش،
خاموش به وقتِ دَرَست.
پَرگويي... گول است و بلاهت است
گستاخي را به گور بسپارو
آرام سخن بگو
شريف سخن بگو
شمرده سخن بگو
و به ياد آر كه همۀ در ها و دروازه ها
با كليد خرد گشوده مي شوند
و به ياد آر پيش از تو بر ستمگران چه رفته است.
از خيانتِ خويش بترسيد
از تنهايي بزرگ بترسيد.
من شمار را به جلال و گذشت
به روشنايي و به رؤيا و صيت مي كنم.
هزار پيروزي برساد
هزار درمان هزار شادماني برساد
اين آرزوي من است.
15
مردمان ما
شايستۀ آرامش و آزادي اند
مردمانِ ما
شايستۀ شادماني و ترانه اند
مردمانِ ما
شايسته عدالت و علاقه اند
دست هيچ دشمني
به سرزمين ما نخواهد رسيد
ايران ما بي گزند خواهد ماند
من پايداريِ مردمان مان را به نيكي مي شناسم.
خوشايند و بي خلل
شادمان و پُرشكوه باد ميهن ما و مردمان ما.
به مجلس بِخْردان گفتم
اميد و آزداي را به مردمان دهيد
ورنه بر گزيده مردم نخواهيد بود
به قانونْ گذاران گفتم
سكون و ناساني، سياهي مي آورد
و سياهي سرآغاز ملالِ ماتِمن است.
دردا بر حاكماني كه نازايي و نفرت را رقم مي زنند
دردا بر شهرياراني كه تازيانه و تجاوز را رقم مي زنند
دردا بر كيشبانانب كه به مردم دروغ مي گويند
دردا بر خردمنداني كه از دليري بويي نبرده اند
دردا بر دليراني از خرد بويي نبرده اند.
مانيك و بد خويش را مي شناسيم
ما جلال و بزرگي مردمان مان را مي شناسيم.